پایانی | ... | ||
طرحواره تصوریِ زبان، فعالیتی است که هم توجه ما را به خود میخواند و هم از چنگ توجه ما میگریزد. بنابراین سعی کردم با تعدد اشعار، به تحلیل طرحواره های بیشتری بپردازم. البته لازم به ذکر است بعضی از اشعار بیش از یک طرحواره را به خود اختصاص داده اند اما با توجه به وضوح طرحواره، آن را در این فصل ارائه دادم.
۴-۱- طرح واره حجمی[۱۱] یکی از انواع طرحوارههای تصوری،طرحواره حجمی می باشد. طرحواره حجمی مورد بررسی جانسون قرار گرفته است. به اعتقاد وی، انسان از طریق قرار گرفتن در محیط های اطراف که معمولاً دارای حجم و بعد هستند- نظیر اتاق، ماشین، خانه و … – که می توانند نوعی ظرف تلقّی شوند، و نیز قرار دادن اشیاء مختلف درون ظرفهای گوناگون، بدن خود را مظروفی تلقّی میکند که می تواند در ظرفهای انتزاعی قرار گیرد و یا طرحواره های انتزاعی از احجام فیزیکی در ذهن خود پدید آورد. در این پژوهش به این مبحث، اشاره شده است و علاوه بر تصورِ ظرف تلقّی شدن انسان، تمام مفاهیم انتزاعی که در عالم خارج فاقد حجم و بعد هستند نیز در این مقوله گنجانده شده اند. برای درک بهتر، به ارائه چند مثال می پردازیم:
با دقّت در مثالهای ارائه شده متوجه می شویم که ما برای فکر، فلاکت و بدبختی نوعی حجم قائلیم که حکم ظرف را پیدا می کنند و انسان به صورت مظروف درون آن ها قرار می گیرد. بنابر تعریف فوق طرحواره حجمی را در نمونه های تصادفی انتخاب شده در بیت هایی از اشعار مازندرانی بررسی می کنیم:
لَلِه مِه دَس دَرِه، گِسفِن مِه هِمراه āsemu::ne me del bāhite mi∞e l∞le me d∞s dāre, gesfen me hemrāh آسمان دلم را ابر گرفته است نی لبک در دستم و گوسفند همراهم (اتا مجمه عاشقی؛ حسن علی خوش مکان، ص ۱۸).
********************
صبح ستاره ایی مِه وَر سو زَندی me bāsote dele te pāšo zāndi sobhe set∞rei me vār so zāndi دل سوخته مرا بهم می پاشی مثل ستاره صبح برای من نور افشانی میکنی (شعبان نادری).
********************
مِه سینه پای مالِ مِسگِریِه dele men korehye ∞hengerie me sine p∞ie māle mesgārie دل من کوره آهنگری هست سینه من جای پای مسگری هست (همان).
********************
سُخن گوش نِشونِه بر آمیزاد تو آهوی وحشی مِن کهنه صِیاد چَنگ مِن دَر بوردی صَد داد و بیداد On xene keneše dāv∞ze pol∞d Sox∞n gu::še nāšone b∞r ∞d∞miz∞d To ∞hoye v∞ši men kone sey∞d Č∞ng men d∞r bordi s∞d d∞d o bid∞d آن خانه کیست که دروازه ی پولادین دارد؟ چرا سخن ها در گوش آدمیزاد نمی نشیند تو آهوی وحشی هوشیار و من صیاد کارکشته هستم اما از چنگم در رفتی، صد داد و بیداد!
********************
مِه خَسِّه دِل شِه داغِ دَشتِ هاکِرده مِه گَلی بُغضِ وارِه چی بِنالِم اَسری چِش کِنارِه چی بِنالِم شِه قَدِ تا ولِینگ شِکاکِمِه تِه غِم له نِشا کِمِه behār biāmoü d∞šte māšt hākerde mexāse del še d∞ge dāšte h∞kerde me gāli bogz vāre či benālem āseri češe kenāre či ben∞lem še q∞de t∞ ve ling šekākeme te q∞me le neš∞ keme بهار آمد و دشت عریان را لبالب از رنگ و بوی خوش کرد و دل خسته من داغش را به دل ها ارزانی کرد گلویم آماس بغض و بارش است چه بگویم اشک درکناره چشمانم حلقه زده است چه بگویم بالیم را فهمیده و پاهایم را تکیده و استخوانی می کنم تا بوته غم تو را در دلم نشا کنم.(غریب سو جلیل قیصری)(نوچ محمود جوادیان کوتنایی)
********************
کدورت مه زانو ره شل هاکرده مه یار در غریبی منزل هاکرده مه ره نو بهار بلبل هاکرده Q∞m o qose me dele por h∞kerde kedorāt me z∞no re šel h∞kerde me y∞r d∞r q∞ribi m∞nzel h∞lerde me nobehere bolbol h∞kerde غم و غصه دل مرا پر کرد رنج و اندوه، زانوی مرا شل کرد یار من در غربت ماندگار شد و من از بی قراری چون بلبل نو بهار شدم
********************
مر کپل زنه اینور و اونور مره کپل نزنین آی آدما شمه دل پاروئه من دارمه دلبر Aqu::ze kel bime d∞ime dāre s∞r mere k∞ppel z∞nne inv∞rā ou:nv∞r mere k∞ppel n∞zenin āi ādema šeme del pāroe men dārme delb∞r دانه گردویی بودم بر شاخه درخت از هر طرف به سویم چوب پرتاب می کنند آی آدما به سویم چوب پرتاب نکنید دلتان سوخته که من یار دارم
********************
چِش و دِهِون و هِوای بلاره بزن لَلِه که این دل بیته غم بزن لَلِه ته صدای بلاره b∞zen l∞le l∞le vāye belāre češ o dehon o hevāye belāre b∞zen l∞le ke in delle b∞ite q∞m b∞zen l∞le te sedāye belāre نی بنواز که قربان آوای نی قربان چشم و دهان و هوای نی نی بنواز که دلم را غم گرفته نی بنواز قربان صدایت
********************
امه مله قشنگی ر ته دارنی امه مله قشنگی مال رشت منا ته عاشقی دنیا ر مشت belen bālā belendi re te dārni ∞me m∞le q∞šengi re te dārni ∞me m∞le q∞šengi māle r∞šte menā te āšeqi denye re m∞šte بلند بالا قد بلندی داری در محل ما قشنگی را تو داری در محل ما قشنگی مانند رشتی هاست عشق من و تو دنیا را فرا گرفت
********************
کَهو کورِک بَزِنِه تِه گَلی رِ چِه بیخِد بیخِدی وَنگِ وا کِنی ویشار هاکِردی خوجِه پاپِلی رِ telā te v∞nge vā b∞ite keli re k∞ho ku::rek b∞zene te g∞li re če bixed bixedi v∞nge vā keni viš∞r hākerdi xo je pāpeli re خروس سر و صدایت لانه را فرا گرفت گلویت دچار سیاه زخم گردد چرا بی جهت سر و صدا می کنی پروانه را از خواب بیدار کردی
********************
کِدورِت مِه زانو رِه شِل هاکِرده فلِک چِتی مِه رِه لینگِ لو کِندی مِرِه آوارِه کوه به کوه کِندی Qam o qerse me dele por hākerde Kedu::ret me z∞no re šel hākerde f∞lek četi mere linge lu:: kendi mere āvāreie ku::h be ku::h kendi غم و غصه دلم رو پر کرده کدورت قدرت راه رفتن را از من گرفته فلک چگونه مرا لگدمال می کنی مرا آواره کوه به کوه می کنی
********************
کوه اَندِه سَنگینی کِنده مِه دوش اَتی مِه دوش اَتی مِه دِل کِنار غَمِ دوش کَشِمبِه دیار به دیار men hey benālem šemā hādin gu::š ku::h ∞nde s∞ngini kende me du::š ∞ti me du::š āti me dele ken∞r q∞me du::š k∞šembe diār be diār من پیوسته ناله کنم و شما هی گوش کنید به اندازه کوه بردوشم سنگینی می کند مقداری بر دوشم و مقداری در گوشه دلم دیار به دیار غم را بر دوش می کشم(بلبل سر کوه؛ علیرضا خسروی آلاشتی). در این بیت غم که مفهومی انتزاعی است، دارای حجم و وزن تصور شده که مانند کوهی بر دوش شاعر سنگینی می کند و آن را از محلی به محل دیگر به دوش می کشد. ********************
مِه دِل بهانه همدم بهیتِه بَتِتِمِه کوه به کوه یارِّ نَدیمِه مِه چِش وارِش و شبنم بهیتِه H∞ft kende l∞le vāre q∞m bāhite me dele b∞hu::ne h∞md∞m bāhite b∞tetemeh ku::h be ku::h y∞re n∞dime me češe vāreš š∞bnem bāhite نی لبک هفت بند را غم گرفت دل من بهانه همدم گرفت دلم کوه به کوه گشت یار را ندید اشک مثل شبنم و بارون چشمانم را گرفت (شعبان نادری).
تِه غَم بُخردِن روز رِه کِناره نیِه کِدوم شَهره که عاشقِ ناله نیِه؟! کِدوم دِله که تیر خورنِه و پارِه نیِه Del re gemme q∞m n∞xer čāre niye te q∞m b∞xerdene ru:z re kenāre niye?! kedu:m Š∞hrekeāŠeqe nāle niye?! kedu:m dele ke tire xerne o pare niye?! به دل میگویم غم نخور که غم روزگار را چاره ای نیست غم روزگار بی پایان است کدام شهر است که پر از ناله ی عاشق نیست؟ کدام دل است که تیر نمی خورد و پاره نیست؟(از مصیبت روزگار غمگین و آزرده نیست؟).
******************** ۴-۱-۱۵-زمونه بشکنه دل ره سنگ تفرقه جه نه قوم و خویش بموندسه و نه دوس و برار zemu:ne beškene del re s∞nge t∞frege je nā gome xiš bāmu:ndesse nā du:s o berār زمانه با سنگ تفرقه دل را شکسته نه قوم و خویش برایم مانده و نه برادری
******************** ۴-۱-۱۶-مه جان سو بکشیه انجه دل سر مه جان پرده نمانه: چشمه ور me jāne su: b∞kešie ∞nje dele s∞r me jāne p∞rde nemane češme v∞r جانم بر دل پاره و خسته ام، روشنی دمید جانم در کنار چشمه، پرده و تصویر می نمایاند
******************** ۴-۱-۱۷- جان خدا مه جا پدر هاکن هر کاری من کمه ته یاری هاکن مه دل پر بئیه خالی هاکن مه کهنه دشمن کناری هاکن jāne xedā me jā pederi hāken h∞r kāri men kemme te yāri hāken me del per b∞iye te xāli hāken me ku:hne dešmenne kenāri hāken خدایا برای من پدری کن هرکاری می کنم یاریم نما دردهای دلم را خالی نما دشمن دیرینه ام را محو کن
******************** ۴-۱-۱۸- اَتا دَریو بِرمه دارمِه، مِره مَشتِ هسته نِواجِش هول این دارمه بِوارِم، جایِ اثری خون بیه چِش مه زلیخا نالِه کِنده، سنگِ دلِ پاره کنده ویشه از داغ وِ خالی، نامرال موندِنه نا مِش ∞tā d∞ru: berme dārme, mere māšte hāste nevāješ Hu:le in dārme bevārem, jāye ∞seri xu:n bie češ me zoleixā nāle kende, s∞nge dele pāre kende više ∞z dāqe ve xāli, nā merāl mu:ndene nā meš یک دریا گریه ام، پر از ناله و نوا می ترسم ببارم و خون بجای اشک از چشمانم سرازیر شود دل سنگ از ناله های یارم پاره می شود از داغ او بیشه خالی از آهوان است.
******************** ۴-۱-۱۹- دل رِ گِمه نوش پاره پاره تِرِ با دختر مردم چیکاره چِش رِ گمه چش، تو نکن نظاره زوون گمه بلاگردون یاره del re gembe nu:š pāre pāre tere bā kijāye m∞rdem čikāre češ re gembe češ, tu: nāken nezāre zevu:nne gemme belā g∞rdu:ne y∞re به دل می گم پاره پاره نشو تو را با دختران مردم چه کار! به چشمانم می گویم: نگاه بد نکن با زبان می گویمبلاگردان یارم شوم
********************
من و دل سبزی و تنهایی و غم؟! هرزمونی که بخواهی، شِه کَشه دارمِه بِهار در و دیفارِ مه دل، عکس مه یار دل پیش سفره ی سر خواهونی مجمعه مجمعه امید، آرزو جوراجور ته بِلا بَنه مِره، بسم الله… Či esā mu:ndene me d∞eiene vese?! men o del s∞bzi o t∞nhāei o q∞m?! H∞r z∞mmu:ni ke bexāhi še k∞še d∞rebe beh∞r D∞r o difāre me del , ∞kse me yāre Del piše sofre s∞r xāhu:ni M∞jm? m∞jm? omid ārezu: ju:rāju:r te belā b∞nne mere, besmellāh چه چیز بهانه موندنم می شود؟ نه، دل سرسبز و شاد من با غم و تنهایی دمساز نیست هرزمانی که بخواهی، بهار در آغوش دارم، بر در و دیوار دلم عکس یارم دیده می شود. در برابر دل، بر سر سفره عشق مجمعه مجمعه امید و آرزوهای رنگارنگ بر سفره چیدم فدات شوم بفرمایید و کنار سفره بنشینید…
خودِم چابُکسِوار اسب خوش رنگ اگر تو بوشی کوه دماوند ترِ نوِرمه و تِر بئیره ننگ Del∞m t∞ng o Del∞m t∞ng o Del∞m t∞ng Xod∞m čābok sev∞re ∞sbe xošr∞ng ∞ger tu: bu:ši ku:he D∞māv∞nd tere n∞verme o tere bāeire nāng دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ است خودم چابک سوارم و اسبم به رنگ زیبا است اگر تو به ابهت کوه دماوند شوی تو را نخواهم گرفت، ننگ بر تو باد!
********************
وارِش بِموئِه وَرفِ او هاکِرده رَنگرَج مِه دِل رِ کَهو هاکِرده سیو چِشمون مِه روزِ شو هاکِرده āvr bemu: ku: re siu: hākerde vāreš bemu:e v∞rfe ou: hākerde rāngrāj del re k∞hu: hākerde siu: češmu:n me ru:ze šu: hākerde ابر آمد کوه را سیاه کرد باران آمد و برف را ذوب کرد رنگرز دلم را کبود کرد سیاه چشمان روز را سیاه کرد
********************
گالش اون دیاری، سردنه مارمار مره دور هاکرده، ت فکرا خیال دل، پیش تجنه آ، من وِنه دنبال K∞hu: āsemu:nā di b∞ze nepār Gāleš u:n diāri, s∞r dene mār mār mere du:r hākerde, te fekrā xiāl del, piš t∞jene ā, men vene denbāl آسمان آبی همچون نپار دود گرفته شد گالش از دور گاوش و با نوازش به سوی گاو بنه می خواند دلم گرفت و فکر و خیال تو تمام وجودم را پر کرد دلم در پی تو می دود و من به دنبالش می دوم.
********************
از دیگر انواع طرح های تصویری، طرح واره حرکتی (P∞th Schem∞)است. به اعتقاد جانسون، حرکت انسان و مشاهده حرکت سایر پدیدههای متحرّک، تجربهای در اختیار انسان قرار داده تا طرح وارهای انتزاعی از این حرکت فیزیکی در ذهنِ خود پدید آورد و برای آنچه قادر به حرکت نیست، چنین ویژگیای را در نظر بگیرد«(صفوی، ۱۳۷۹: ۲۷۵). ما همواره در گفتمانهایمان در طول شبانه روز تغییراتی را مشاهده میکنیم که گویا نمودارِ مسیری حرکتی اند و آدمی برای رسیدن به آ نها بایستی از نقطه ای آغاز کند تا به نقطه پایان برسد و این حرکت و گذر، نیازمند زمان است که به طور پنهان یا آشکارا در این طرح واره مطرح است. برای درک بهتر، به ایراد نمونه هایی می پردازیم: آخرش یه روز به حرف من می رسی. این قصه سرِ دراز دارد. دوستی با آدمای ناباب آخرش تورو به ترکستان هدایت می کنه. همانگونه که ملاحظه می شود، تصورِ رسیدن به مقصود حرف با طی کردن مسیری آبستنِ زمان، یا سر و ته داشتن قصه همچون مسیری طولانی و یا رسیدن به مکانی نامعلوم درجریان رفاقت با دوستان ناباب، همه و همه برگرفته از تجربیاتی است که در تشریح موضوع به آن ها اشاره شد. « من ایستاده بودم تا زمان لنگ لنگان از برابرم بگذرد» تصور لنگان لنگان قدم برداشتنِ زمان که مفهومی است انتزاعی و گذشتنش از برابر شاعر، تداعی کننده تابلویی پویا و روان است که اگرچه صفت لنگ لنگان، حرکت ذهن را با دست اندازهایی روبرو می سازد اما نمی تواند مانع حرکت در امتداد یک مسیر طولانی شود.
بوردِه مِه خاطِرهِ جا، اون همه آواز و سرود گِته دیگه، مِره خونِش دنی یِه «تِرِز[۱۲]» بلبل و بِرمِه؟! مِن کِجه، بِرمِه کِجِه؟! دیگه اون ولگِ سیما، خونِش وارِش درِه لَسلَس شونیه مِه خاطِرِ جا دیمِه«لوشکا» ملج تک مِه نفس تازه، مه دل مِشت امید ناشته فرقی مِه پلی، شو یا روز وارِشی، آفتابی اون «تِرِز» پر بیه مه خونِش و سوت مه دهون بوی خدا دا، دل و جان بوی امید بال و پر بوی اناریجه و اوجی زولنگ منا غِرسه، منا برمِه؟! «ترز» بلبل آ، بی خونش و لال؟! «ترز»بلبل آ، تنهایی و غم؟! مگه مه دل خواسه؟ به خدا نِشتِنه شادی دزدون qete me zehne je yu:r borde q∞dim∞ye xeši bu:rde me x∞tere jā, on h∞me āvāz o sorod gete diqe mere xu:neš dānie tereze bolbol o berme?! men keje, berme keje?! Dige on v∞lge simā, xu:neše v∞reš D∞re l∞s l∞s šone me xātere jā D∞yme loškā m∞leje tek me n∞fes tāzeh, me del māšte omid nāštā f∞rgi me p∞li, šo yā roz vāreši, āftābi on tereze b∞ie me xu:neš v∞ su:t me dehon bu:ye xed∞ dā, del o jān bu:ye omid bāl o p∞r bu:ye enārije o u:ji o zol∞ng menā qerse menā berme?! terez bolbol ā bixu:neš o lāl?! terez bolbol ā , t∞nhāei o q∞m?! M∞ge me del xāse? Be xedā neštene šādi dezun می گفت، خوشی های گذشتهاز ذهنم بیرون رفت آن همه ترانه و آواز نیز از ذهنم بیرون رفت می گفت دیگر انگیزه ی خواندن در من نیست بلبل ارتفاعات جنگلی غرب شیرگاه گریه کند؟ من کجا؟ گریه کجا؟ دیگر آن رقص برگ، آواز باران، انگار میخواهد آهسته آهسته از خاطرم محو شود. من بر بالا درخت ملج در «لوشکا» بودم[۱۳]. نفسم تازه بود و دلم سرشار امید شب برایم چون روز بود- روزهای آفتابی و بارانی برایم فرقی نداشت آواز و سرودم، پهنه ی «ترز» را پر می کرد دهانم بوی خدا می داد، دلم بوی امید و بال و پرم بوی اناریجه و پونه و زلنگ. من و غصه؟ من و گریه؟ بلبل «ترز» لال بماند؟ آواز نخواند و تنها پرغم باشد- باورکردنی است؟ مگر دلم می خواست؟! به خدا قسم! دزدان شادی نگذاشتند
ونه می، ونوشه ی بو وِنِه چِش، عسل لارو ونه خنده، تِجِن او زنده لَسلَس، میاره پس شونه دَریو شونه ویشه شونه تا رودخونه ی لو تا بَوینه آفتاب ره «ماه تیتی! دنیا چه سرده! وَرف و وائِه یخ لولِک امه صدائه ورگِ حرف، سرخیِ زخمه شالِ حرف، همه، دِروئِه دربِرو، آفتاب، تِه چِشه سوئِه» ماه تیتی رِه، عاشقی حال، وَرنِه تا کوه ورنِه تا دشت ونِه لوچِه، خنده جِه مشتِ شونِه، شونه، تا بَپرسه، عاشقی، سبزه، سیوئه، یا به رنگ آبیِ دریایِ اوئِه. māh ti ti vene mi, v∞nu:še ye bu: vene češ, ∞sele l∞rve vene x∞nde,tejene ou: z∞nde l∞s l∞s miāre p∞s šu:ne d∞ru: šu:ne više šu:ne tā ru:dxu:neye lu: tā bāvine āftāb re māh ti ti! denyā če s∞rde v∞rf o vāe y∞x lu:lek ∞me sedāe verge h∞rf, serxie z∞xme šāle h∞rf, h∞me, deru:e d∞r beru: āftāb te češe su:e māh ti ti re, ∞šeqi hāl v∞rne tā ku:h vārne tā dāšt vene lu:če, x∞nde je māšte šu:ne šu:ne tā b∞perse, āšeqi, s∞bzeh, siu:e, yā ber∞nge ābie d∞ryāye u:e ماه تی تی که مو هایش بوی بنفشه دارد، چشم هایش به رنگ عسل لار است و خنده اش مثل آب تجن، جاری است، به آرامی ابر ها را پس می زند. به دریا میرود/ به بیشه می رود/ تا لب رودخانه می رود/ تا آفتاب را ببیند ای شکوفه ماه! دنیا چقدر سرد است! / برف و باد است/ صدای ما، قندیل یخ است. حرف گرگ، بوی خون می دهد/ حرف شغال همه دروغ است. بیا که آفتاب، روشنایی چشم های توست ماه تی تی را آهنگ عاشقی تا کوه و دشت می برد در حالی که لبانش پر از خنده است. می رود و می رود تا ببیند عاشقی به چه رنگ است؟ سبز است یا سیاه است؟ یا به رنگ آبی دریاست؟
********************
[دوشنبه 1399-12-18] [ 01:03:00 ق.ظ ]
لینک ثابت
|