در این نوشتار با مراجعه به متون مکتوب توسط کلایتون، ملاصدرا و علامه طباطبایی و به شیوه توصیفی به تبیین آراء آنها پرداخته ایم و در مواردی اندک نیز از اظهار نظر نویسندگانی در مورد آراء ایشان بهره بردهایم. در تمام مواردی که به کتب منبع مراجعه شده نقل قول به صورت ترجمه دقیق نیامده است بلکه سعی شده مقصود مؤلف از کلامش برداشت شود و به طور آزاد به فارسی ترجمه شود.
مهمترین تنگنایی که این نوشتار با آن مواجه است نبود کتاب یا مقالات معتبر به زبان فارسی و یا حتی ترجمهای کامل از موضوع مورد بحث در مکتب نوپدیداری به زبان فارسی است. از طرف دیگر اختلاف نظر بسیار زیاد نسبت به آراء ملاصدرا در باب نفس و این که آیا نظرات ایشان در باب نفس به صراحت ارائه شده یا کدام نظر، نظر نهایی یا صریح ملاصدرا در باب نفس است و نیز نبود نظراتی صریح و کافی از جانب علامه طباطبایی در باب نفس از تنگناهای این نوشتار در مسیر به انجام رسیدن است.
این نوشتار در سه فصل و خاتمه تدوین میشود. در فصل اول سعی خواهد شد به طور کلی دیدگاههای رایج دررابطه با ارتباط نفس و بدن، به همراه تاریخچه کوتاه و گذرایی از بحث ارائه شود. سپس جایگاه و نسبت موضوع نوپدیداری در این کارزار علمی با دیگر مکاتب همراه با تعریف، بیان مفاهیم، رویکردهای درونی آن و رویکرد متخذ کلایتون و در ادامه نظرات فیلیپ کلایتون درباره نفس و رابطه آن با بدن مطرح میشود. در فصل دوم آراء و نظرات فیلسوف و اندیشمند اسلامی، صدرالدینمحمدقوامیشیرازی ملقب به صدرالمتالهین، مشهوربه ملاصدرا و درکنار آن آراء علامه سید محمد حسین طباطبایی درباب حقیقت نفس، چگونگی پیدایش، نحوه وجود و رابطه آن با بدن ارائه میشود. در فصل پایانی به بررسی آراء کلایتون و ملاصدرا و علامه پرداخته و تلاش میشود تشابه یا قرابتی میان این دو دیدگاه بیان شود. در خاتمه نتیجه گیری، پیشنهادها و بیان محدودیتها خواهد آمد.
ذکر این نکته حایز اهمیت است که این نوشتار بیشترین تلاش خود را به منظور تبیین آراء و نظرات فیلیپ کلایتون در باب نفس و مشخص نمودن دیدگاه وی در این باب اختصاص میدهد و ذکر آراء صدرالمتألهین و علامه طباطبایی به تبع و جهت بررسی نسبت میان آن دو بیان خواهد شد از این رو سعی میشود مهمترین مطالب مورد نظر ایشان عنوان شود.
فصل اول
دیدگاه فیلیپ کلایتون در باب نفس
۱-۱٫ درآمد
به طور کلی میتوان دیدگاههای مطرح شده در باب نفس را از منظر وجود شناختی به سه دیدگاه کلی «وحدتنگر مادی، وحدتنگر ذهنی و دوگانه نگر» تقسیم کرد و مورد بررسی قرار داد. این نوشتار به بیان دیدگاهی در این میان به نام نوپدیدارگروی[۲] که دکتر فیلیپ کلایتون[۳](۱۹۵۵٫م) با رویکردی خاص، دنبال میکند میپردازد. دیدگاه نوپدیدارگروی که کلایتون به آن میپردازد در اصل در هیچ کدام از این سه دسته قرار نمیگیرد. این نگرش واکنش هستی شناختی است به دو رقیب دیرینه یعنی وحدتنگری و دوگانهنگری که از سابقه تاریخی طولانی برخوردارند؛ وحدتنگری مادی که سابقه اش به یونان باستان بر میگردد و دوگانهنگری که قدمتی به عمر ادیان کهن دارد و به نظر کلایتون، لااقل از زمان ارسطو[۴] (۲۳۲-۳۸۴ ق.م) تا کانت[۵]) ۱۸۰۴-۱۷۲۴٫م) در عرصه مباحثات عقلانی در باب نفس نقشی محوری ایفا کرده است.[۶] نوپدیدارگروی در واقع رهیافتی است برای برون رفت از تنگنایی که دو دیدگاه دیگر ایجاب میکند.[۷]

۱-۲٫ زندگی نامه علمی فیلیپ کلایتون
فیلیپ کلایتون فیلسوف و دین شناس است. او دکترای خود را در دو رشته فلسفه و دین پژوهی از دانشگاه ییل[۸] دریافت کرده است. پس از فراغت از تحصیل کلایتون در دانشکدههای هاورفورد،[۹] ویلیامز[۱۰] و دانشگاه ایالتی کالیفرنیا[۱۱] به تدریس اشتغال داشته است. او درجه استادی در مدرسه الهیاتی هاروارد[۱۲] و دانشگاه مونیخ[۱۳] دارد. در حال حاضر وی به تدریس در باب موضوع نوپدیداری و ارائه نظرات خود در زمینه تناسبات موجود در باورهای دینی و علمی در دانشگاه کالرمونت[۱۴] و مدرسه الاهیاتی کالرمونت[۱۵] مشغول میباشد.[۱۶]
۱-۳٫ بررسی مفاهیم
به منظور تسهیل در درک مقاصد این نوشتار مهمترین واژگان مطرح شده در این فصل به طور خلاصه تعریف میشود:
۱-۳-۱٫ مادهگروی و دوگانهگروی
مادهگروی گرایشی است که همه چیز را و به تبع آن حقیقت انسان را برخاسته از ماده و مادی محض میبیند. در این گرایش جایی برای حقیقت غیر مادی وجود ندارد از این رو حقایقی که به ظاهر غیر مادی میآیند همچون نفس یا ذهن، یا وجود خارجی ندارند یا همان فعل و انفعالات مادی محض تلقی میشوند. در این نگرش تمام هستی قابل تبیین با دانشهایی است که وظیفه تبیین ماده را برعهده دارند نظیر فیزیک، شیمی، زیست شناسی و غیره. دوگانهگروی در موضعی مقابل مادهگروی قرار میگیرد که برای حقیقت انسان دو جوهر مجزا قائل است، نفس و بدن. هر کدام از آن دو حقیقتی مستقل از دیگری دارد، هرچند در تعامل با یکدیگر و هماهنگ با هم میباشند.
۱-۳-۲٫ نوپدیدارگروی
مکتب اصالت مادی است که در مقابل دو مکتب مادهگروی محض و دوگانهگروی قرار میگیرد و قائل به وجود سطوح گوناگونی از موجودات در عالم ماده است که هر سطحی برای تبیین، نیازمند به دانش مخصوص به خود است. این مکتب به دو گرایش حداقلی و حداکثری تقسیم میشود.
۱-۳-۳٫ نوپدیداری حداکثری
موضوع و محتوای یکی از دو گرایش مکتب نوپدیدارگروی است که ماده را امری حقیقی میداند و جهان را نیز برخاسته ازماده میداند اما به همین سطح از حقیقت جهان طبیعت بسنده نمیکند بلکه اجزای جهان مادی را پیوسته در حال تأثیر و تأثر در یکدیگر میبیند که بر اثر آن به طور مرتب سطوح جدیدی در هستی نوپدید میشود؛ این سطوح جدید ویژگیهایی بیش از مواد اولیه تشکیل دهنده خود دارند و قابل تقلیل به واقعیت پیشین خود نیز نیستند.
۱-۳-۴٫ نفس و ذهن
به نظر نوپدیدارگرایان حداکثری نفس یا ذهن، سطحی از حقیقت نوپدید در طبیعت است که برخاسته از حقیقت مادی است و در عین حال نمیتوان حقیقت آن را به ماده تقلیل داد. در این مجال نفس و ذهن به امری واحد اشاره دارد هر چند به طور کلی این دو اصطلاحاتی هستند که گاهی به جای هم به کار میروند و گاهی به ابعاد مختلف اشاره میکنند. از آنجا که هر دو ویژگی مشترکی مانند فکر و اراده دارند در نگاه اول میتوان آنها را واحد دانست و از آن جهت که ذهن براساس مطالعات تجربی صرف، شناسایی میشود و نفس عمدتاً در مطالعات فلسفی مطرح است میتواند متفاوت لحاظ شود.
۱-۳-۵٫ فرارویدادگی
رهیافتی برای برون رفت از معضل تبیین چگونگی ارتباط ذهن و مغز و یا رشتههای عصبی مغزی است که میگوید: ذهن به عنوان سطحی فوقانی ابتناء وجودی بر مغز دارد و مغز به عنوان سطح زیرین تعیین کننده فعل و انفعالات موجود در ذهن است. از این رو هر فعل و انفعالی که در ذهن رخ میدهد نمایشی است از تغییر و تحولات موجود در مغز. در قبال این، در صورت بروز تحول در سطح زیرین یعنی مغز، در ذهن شاهد تغییر و تحول خواهیم بود. در این بحث به سطح فوقانی فرارویداده و به سطح زیرین فرورویداده میگوییم و به فرایند ابتناء سطح فرارویداده بر سطح فرورویداده، فرارویدادگی میگوییم.
۱-۴٫ ترسیم دیدگاه کلایتون در باب نفس
هر اندیشمندی که نسبت به شناخت جهان اطراف و هستی پیرامون خود علاقه نشان میدهد میکوشد تا تبیینی مطلوب و معقول از آن ارائه دهد. این تبیین آنگاه که به ترسیم دستگاهی منسجم و حتی المقدور همه جانبه بیانجامد، به نحوی که بتواند سؤالات بنیادین در باب طبیعت از قبیل بیان چیستی، رابطه اجزاء با یکدیگر و نقش آنها در شکل گیری طبیعت را پاسخ گوید، مکتبی فلسفی در باب جهان طبیعت خواهد بود. این فلسفه باید بتواند به کندوکاو فکری و عقلانی در باب اجزاء طبیعت، چیستی و چگونگی پیدایش آنها نیز بپردازد. این که پاسخ چه خواهد بود و آیا فیلسوف در این مسیر به نتیجه یا نتیجه مطلوب دست پیدا میکند یا خیر، مسئلهای دیگر است که به کارایی و کارآمدی آن فلسفه باز میگردد.
فیلیپ کلایتون علاقه مند به مکتبی است که تلاش میکند نفس و رابطه آن با بدن را ترسیم کند. این مکتب در اصل پیدایشش و در جغرافیای اندیشه متعلق به نگرشی است که حقیقت هستی را فقط مادی میبیند و از این رو نفس را نیز در همین محدوده به مطالعه و بررسی میگذارد. کلایتون این نگاه را تا حدودی مردود میداند؛ هر چند با اصل این که جهان از ماده تشکیل شده مخالفتی ندارد اما هستی و جهان مادی را منحصر در ماده صرف نمیبیند. این اندیشه که طرفدارانی نیز دارد به نوپدیداری[۱۷] حداکثری موسوم است. نوپدیداری حداکثری وقایع خاص، مانند نفس و آنچه در اندیشه غرب مدرن به نام ذهن[۱۸] شناخته میشود را مادی محض نمیداند. در عین حال چون در فضای مادی تنفس میکند همانند ماده گرایان، ذهن را به جای نفس[۱۹] و روح[۲۰] به کار میبرد و تفاوتی میان این سه نمیگذارد. کلمه ذهن برای کسانی که ماده و امور مادی مبنای مطالعه شان میباشد مأنوستر و قابل درکتر است و نوپدیدارگروی[۲۱] حداکثری نیز از این مسأله مستثنی نیست.
نگاه نوپدیدارگروان حداکثری نفس را از سطح ماده بالاتر میبیند و این نگرش راهی را برای در نظر گرفتن تعالی نفس در میان مکاتب مادی عصر حاضر باز می کند. پرداختن به اندیشه فیلیپ کلایتون در باب نوپدیداری بهانهای است برای آشنایی با این مکتب. سؤالی که مطرح است و این نوشتار به دنبال ترسیم آن است این است که نحوه پیدایش نفس چگونه است و به لحاظ وجودی چه رابطهای میان نفس و بدن وجود دارد؟
۱-۵٫ جایگاه نوپدیدارگروی در میان مکاتب گوناگون
در حال حاضر دیدگاههای متعددی درباره حقیقت نفس و کیفیت ارتباط آن با بدن در غرب مطرح است که میتوان آنها را به دو دسته عمده «دوگانهگرا»[۲۲]و «وحدتگرا»[۲۳] تقسیم کرد. دوگانهگروان که بسیار اندکند، وجود نفس و بدن را به عنوان دو امر اصیل میپذیرند و وحدتگروان یکی از این دو را اصیل میدانند. بر اساس این که هر کدام از نفس و بدن اصیل دانسته شوند، وحدتگروی خود به دو گروه مادهگروی و ذهنگروی تقسیم میشود. مکتب نوپدیدارگروی در اصل در دسته مادهگروی دستهبندی میشود، اما کلایتون به نگرشی از این مکتب تمایل دارد که این نگرش را صرفاً به نحو کلی مردود میداند. ذکر این نکته لازم است که اول: این مکاتب نگاهی جهان شمول دارند، به این معنا که دست به تبیین کلیت جهان پیرامون میزنند؛ دوم: هر کدام از این مکاتب از مبادی معرفت شناختی خاص خود بهره میبرند؛ سوم: به تبیین نفس به عنوان جزئی از جهان هستی علاقه نشان میدهند.
۱-۶٫ منشأ پیدایش مکاتب گوناگون
سه دسته نگرش کلی، در درون خود به گروههای متعددی تقسیم میشود. این انشعابات از آنجا آغاز میشود که چهار فرض به عنوان اصول بنیادین در ارتباط میان نفس و بدن میتوان تصور کرد و متأثر از قبول یا رد هر کدام از این اصول مکاتبی پدید میآیند که میتوان آنها را ذیل یکی از سه شاخه مذکور دستهبندی کرد.
چهار اصل عبارتاند از:
۱-۶-۱٫ بدن فیزیکی و مادی است
ما در جهان مادی و اجسام فیزیکی زندگی میکنیم و خودمان نیز برخوردار از بدن و جسم فیزیکی هستیم. به عبارت دیگر، قوانین فیزیک و ماده بر بدن ما حاکم است. بنابر این دارای مکان بوده و فضا را اشغال میکند و قسمت پذیر، قابل مشاهده و اندازه گیری است. از آنجا که بدن از ماده فیزیکی ساخته شده است، باید ویژگیهایی که در همه مواد مشترک است را دارا باشد. اگر بدن مادی است، در این صورت قوانین فیزیکی و مکانیک که در جهان فیزیکی، حرکت و عمل را توجیه میکنند باید در مورد بدن نیز به کار بسته شوند و کارکردهای آن همانند سایر موجودات خواهد بود. بنابر این بدن ماشینی است که میتوان عمل آن را با قوانین حاکم بر حرکت اشیاء، تبیین کرد.
۱-۶-۲٫ نفس یا ذهن غیر فیزیکی و غیر مادی است
جهان غیر مادی و غیر فیزیکی، جهانی متفاوت از جهان مادی است. بدین ترتیب هر چیزی مانند نفس که از جهان غیر مادی باشد قوانین فیزیکی بر آن جاری نمیگردد. بنابر این نفس مکانی نبوده و غیرقابل تقسیم است و فضا را اشغال نمیکند. از آنجا که نفس از ماده فیزیکی مانند گوشت، خون یا هر نوع ماده دیگری ساخته نشده است، هیچ یک از خصایص ماده راندارد و بر خلاف بدن که جزئی از دنیای طبیعت و فیزیکی است، از عالم دیگر بوده و بی مکان است. نفس جوهری ساده است که خودگردان و غیر جسمانی بوده و ابعاد فیزیکی ندارد وتنها به وسیله دروننگری شناخته میشود. از این رو میتوان گفت که مستقل از قوانین فیزیکی است؛ شامل دنیای ناملموس و غیر تجربی است که فقط باید باور بشود. موجودی واحد است که قابلیت تقسیم و اشاره را نداشته و تحت تأثیر گذشت زمان قرار نمیگیرد و کارکردهای مخصوص به خود دارد. این همه، آن را از جهان جسمانی و مادی به کلّی جدا میسازد.
۱-۶-۳٫ نفس با بدن در تعامل است
فلاسفه و اندیشمندان زیست شناس نمونههای فراوانی از تأثیر متقابل نفس و بدن را به اثبات رساندهاند. بر این اساس ویژگیهای جسمانی و روانی تأثیرات مهمی بر یکدیگر دارند. بیشتر مشکلات و معضلاتی که منجر به طرح مسأله نفس شدهاند، ریشه در این تعامل دارند.
۱-۶-۴٫ فیزیک و ماده با غیر فیزیک و غیر ماه نمیتواند تعامل داشته باشد
تمام عالم فقط دو گونه جوهر به نام جسم و ذهن دارد. همه عناصر و موجودات عالم به یکی از این دو، تحویل پذیرند در حالی که جسم و ذهن به یکدیگر تحویل نمیپذیرند. جسم هیچ یک از خواص ذهن و ذهن هیچ یک از صفات جسم را ندارد. پس دو جوهری که هیچ خاصه مشترکی ندارند، چگونه میتوانند به طریقی هم کنشی داشته باشند. بر اساس این دیدگاه جهان اول یعنی ماده از قوانین خاص به خودش پیروی میکند و جهان دوم یعنی مجرد، از قوانین خودش. این دو جهان نمیتوانند با یکدیگر تعامل داشته باشند.
علاوه بر این تعامل این دو جهان باعث بر هم خوردن و زیر سؤال رفتن برخی قوانین علمی مانند اصل بقاء انرژی[۲۴] میشود. بدین ترتیب فرض این که جهان اول و دوم با تعامل یکدیگر جهان سومی بسازند که هر دو جهان را در خود داشته باشد، بسیار مشکل و پیچیده است. مشکل رابطه نفس با بدن آنگاه مطرح میشود که چهار اصل مذکور را بپذیریم. در صورتی که حداقل یکی از این اصول انکار یا توجیه شود مسألهای به نام نفس و بدن نخواهیم داشت. از این رو تمام کسانی که با مسأله نفس و بدن مواجهاند تلاش دارند به نوعی تضاد میان این چهار اصل را حل کنند.
۱-۷٫ رویکردهای گوناگون به اصول چهارگانه
عمده اندیشمندانی که درجهت حل مسأله رابطه نفس و بدن تلاش کردهاند، حداقل یکی از این مفروضات را نادیده انگاشتهاند و یا به توجیه آن پرداختهاند. برخی از آنان اصل اول را انکار کردهاند و معتقد شدند که هر چه هست غیر فیزیکی و ماوراء طبیعی است و چیزی به نام جهان طبیعی وجود ندارد. اینان با انکار جواهر مادی از جمله بدن، وجود بدن مادی برای انسان را منکر شدند و گفتند تنها ساحت موجود در عالم، مجردات میباشند. عدهای اصل دوم را منکر شدند و قائل شدند که جهانی به نام ماوراء طبیعی نداریم. هر چه هست همین جهان فیزیکی است و مادی است. دستهای دیگر تعامل و ارتباط این دو جهان را منکر شدند و گفتند نفس با بدن هیچ گونه تعاملی ندارد و بالاخره بعضی با اصل چهارم مخالفت کردند و ادعا نمودند که در ارتباط فیزیک با غیر فیزیک هیچگونه مشکل خاصی وجود ندارد.
۱-۷-۱٫ مکاتب مبتنی بر انکار اصل اول
بر اساس انکار اصل اول یعنی انکار جوهری مادی، جانب ذهن اصالت پیدا کرده و تقویت شد. در لوای این نگرش مکاتبی به وجود آمدند. در این زمینه دو مکتب اصالت ذهنباوری و اصالت ذهنی عینی را میتوان نام برد.
موضوعات: بدون موضوع
[ 07:08:00 ب.ظ ]