۴-۲-۵– والدین آسان گیر[۵۷]۲:
در این خانواده ها محبت وعاطفه فرزندان است. اما میزان کنترل ونظارت بسیار پایین است این خانواده ها بر عکس خانواده ها برعکس خانواده های مستبد رفتار می کنند. یعنی بدون آن که از کودکان انتظار رفتارهای خاص داشته باشند، آن ها را حمایت می کنند. این والدین برای فرزندان خود هیچ گونه قانون ومقرراتی در نظر نمی گیرند وآن ها آزادند هرگونه خواستند عمل کنند. به عبارت دیگر،در هر شرایطی، پدر ومادر بدون انتظار از فرزندان،به دلگرمی ومحبت به آنان می پردازند(فولاد چنگ،۱۳۸۲).

در اینجا مواردی از روابط سالم خانوادگی توصیف میشوند.
طرد و بیتوجهی والدین، از خود راندن و بیتوجهی در سنین اولیه زندگی، کودک را از داشتن عواطف انسانی که اساس سلامت فکر است باز میدارد و در نتیجه امکان ابتلاء به اختلافات رفتاری را افزایش میدهد. گاهی اولیاء چنین استدلال می کنند که برای پرورش صحیح فرزندانشان باید گاهی از بر آوردن خواهشهای آنها خود داری کرد، در حالی که خصوصاً در سالهای اول زندگی، شخصیت سالم بر اساس ارضاء خواستههای جسمانی و عاطفی پایهگذاری میشود، بر مبنای محرومیت و ناکامی کودکی که در اوان زندگی با گرمی و محبت و آرامش خاطر، پرورش یافته است این شانس را دارد که در زندگی بزرگسالی، اتکاء به نفس و خوشبینی به دنیای خارج پیدا کند(گنجی، ۱۳۷۳) .
دلایل طرد کودکان متفاوت است از آن جمله، شکل ظاهری و نقایص بدنی، میزان هوش و نارساییهای ذهنی، طرز رفتار و اخلاق کودکان، عدم موفقیت، عدم رعایت مسائل اخلاقی و مذهبی، بیماری و … را میتوان نام برد .راندن از خود درجات مختلفی دارد ، اغلب اولیاء فقط گاهی این عمل را انجام میدهند بندرت پدران و مادرانی پیدا میشوند که کودکانشان را کاملا طرد کنند. اولیاء مذکور چنین استدلال میکنند که برای پرورش صحیح کودک، باید گاهی از برآوردن خواهشهای او خودداری کرد گاهی والدین این روش را حتی در مورد تربیت نوزاد که باید مورد توجه کامل عاطفی و جسمانی باشد نیز به کار میبرند .

در این مورد ماور[۵۸]۱(۲۰۱۰) چنین مینویسد ، «برای پیشرفت و تکامل کامل، لازم است نوزاد در چند ماه اول زندگی به طور کامل و مداوم ارضاء شود بدین معنی که باید کوچکترین گریهی او را با رفتارهای پاداش دهندهی مانند غذا دادن، گرم کردن، نوازش دادن و خشک کردن امثال آن جواب داد با کم کردن اضطراب و تشویش نوزاد، مراحل دستگاه گوارش او بطور طبیعی و سالم عمل میکندو احساس اطمینان روانی او رو به ازدیاد خواهد رفت این طرز رفتار، اساس اتکاء به نفس و خوش بینی نسبت به دنیای خارج است این محبت اولیاء پایه رفتارهای کودک است. بدین معنی که اگر در ابتدای زندگی نوزاد بیاموزد که پدر و مادرش او را دوست میدارند . طبیعتاً هنگامی که بزرگتر میشوند تربیت و ارشاد و راهنمایی او سهلتر صورت خواهد گرفت ( بینام،۱۳۷۰) .
بطور کلی در طرد کردن و از خود راندن کودک دو روش بوسیلهی اولیاء به کار برده میشود. یکی بی اعتنایی و دیگر پرخاشگری و تنبیه نسبت به کودک است. در اثر بی اعتنایی کودک احساس میکند که والدینش او را نمیخواهند و فقط از لحاظ انجام وظیفه، وجود او را در منزل تحمل مینمایند. روش دیگری که اولیاء در طرد کردن کودک انتخاب میکنند تجاوز، پرخاش جویی و تنبیه است. چنین اولیائی اغلب رفتار خود را منطقی جلوه میدهند و ادعا میکنند که داشتن انضباط سخت کودک را مرد زندگی پرورش داده و او را آمادهی مقابله با مشکلات خواهد کرد (شاملو، ۱۳۶۹) .
۲-۶- نظریه بامریند
در اوایل دهه ۱۹۶۰ دایانا بامریند پژوهشی را با بهره گرفتن از مشاهده طبیعی، مصاحبه با والدین و سایر شیوه های پژوهش بر بیش از ۱۰۰ کودک سن مدرسه اجرا کرد. یافته ها سه ویژگی را آشکار ساخت: پذیرش و روابط نزدیک – کنترل – استقلال دادن. بنابراین چهار سبک فرزندپروری بدست آمد که در هر یک از این ویژگیها با هم تفاوت دارند(پلیرن،۲۰۰۵).
۱-۲-۶- فرزندپروری مقتدرانه
این روش موفق ترین روش فرزندپروری است که پذیرش و روابط نزدیک، روش های کنترل سازگارانه و استقلال دادن مناسب را شامل می شود. والدین مقتدر، صمیمی و دلسوز و نسبت به نیازهای کودک حساس هستند. آنها قاطع هستند اما دخالت گر و محدود کننده نیستند. شیوه های انضباطی آنها بجای تنبیهی بودن حمایت کننده است. این والدین قوانین و رهنمودهایی پی ریزی می کنند که فرزندان آنها چنان بار می آیند که از آنها پیروی کنند و اغلب برای مطیع سازی از استدلال و منطق بهره میجویند و به منظور توافق با کودک با او گفتوگو میکنند. از رفتارهای نامطلوب نمیترسند و تاب مقاومت در برابر عصبانیت کودک را دارند و به تلاشهای کودک در جهت جلب حمایت و توجه پاسخ میدهند و از تقویتهای مثبت بیشتری استفاده میکنند. این والدین در بعد محبت نیز عملکرد خوبی دارند و در ابراز محبت و علاقه و مهربانی دریغ نمیورزند. آنها حقوق ویژه خود را به عنوان یک بزرگسال میشناسند و به علایق فردی و ویژگیهای خاص کودک خود نیز آگاهی دارند. در کل این والدین در عین گرم و صمیمی بودن با فرزند خود، کنترل کننده و مقتدر هستند. این شیوه به فرزندان کمک میکند تا با هنجارهای اجتماعی بهتر سازگار شوند.

۲-۲-۶- فرزندپروری مستبدانه
این روش از نظر پذیرش و روابط نزدیک پایین، از نظر کنترل اجباری بالا و از نظر استقلال دادن پایین است. والدین مستبد، سرد و طرد کننده هستند. نمایش قدرت والدین اولین عاملی است که این شیوه را از دیگر شیوه ها متمایز میسازد. در این سبک فرزندان چنین بار آورده می شوند که از قوانین سختگیرانه ایی که بوسیله والدین بوجود می آید پیروی کنند. نتیجه شکست در پیروی از چنین قوانینی معمولاً تنبیه و اعمال زور است و برای کنترل کودکان خود از شیوههای ایجاد ترس استفاده میکنند. والدین مستبد معمولاً نمی توانند دلیلی که پشت این قوانین است را توضیح دهند. اگر از آنها خواسته شود که علت را توضیح دهند ممکن است به سادگی پاسخ دهند “چونکه من این چنین گفتم”. این والدین خواسته های زیادی دارند اما در قبال فرزندانشان پاسخده نیستند. این والدین انتظار دارند فرمان های آنها بدون چون و چرا اطاعت شود. والدین درشیوه استبدادی کمترین مهرورزی و محبت را از خود نشان میدهند.
۳-۲-۶- فرزندپروری آسان گیرانه
در این سبک، والدین مهرورز و پذیرا هستند ولی متوقع نیستند، کنترل کمی بر رفتار فرزندان خود اعمال می کنند و به آنها اجازه می دهند در هر سنی که باشند خودشان تصمیم گیری کنند، حتی وقتی که هنوز قادر به انجام آن نیستند. خانواده این والدین نسبتاً آشفته است. فعالیت خانواده، نامنظم و اعمال مقررات، اهمال کارانه است. والدین سهل انگار در عین آنکه به ظاهر نسبت به کودکان خود حساس هستند، اما توقع چندانی از آنها ندارند. این والدین بسیار بندرت به فرزندان خود اطلاعات صحیح یا توضیحات دقیق ارائه میدهند. آنها از روشهای احساس گناه و انحراف استفاده میکنند. این والدین همچنین در بیشتر موارد در مواجهه با بهانهجویی و شکایت کودک، سر تسلیم فرود میآورند. این والدین به ندرت به فرزندان انضباط می دهند با فرزندان ارتباط برقرار می کنند، و معمولاً بجای یک والد جایگاه یک دوست را دارند.
۴-۲-۶- فرزندپروری بی اعتنا
در این روش، پذیرش و روابط پایین، کنترل کم و بی تفاوتی کلی نسبت به استقلال دادن وجود دارد. این والدین اغلب از لحاظ هیجانی جدا و افسرده هستند و وقت و انرژی کمی برای فرزندان صرف می کنند. در حالی که این والدین نیازهای پایه ای فرزندان را برآورده می کنند اما عموماً از زندگی فرزندانشان گسسته هستند. در موارد افراطی حتی ممکن است فرزندان خود را طرد یا در رفع نیازهای آنها اهمال کند.

نظریه اریکسون : بنابر نظریه تحول روانی – اریکسون، شکل گیری شخصیت برطبق مراحل و بر اساس رشد بدنی که تعیین کننده کشش فرد نسبت به جهان خارجی و هشیار شدن وی نسبت به آن است، تحقق می پذیرد. بر اساس مراحل هشت گانه روانی– اجتماعی اریکسون اهداف و سبک های فرزندپروری والدین در مراحل مختلف رشد تغییر می کند. در مرحله اول رشد روانی- اجتماعی که اعتماد دربرابر عدم اعتماد است و از تولد تا ۱۸ ماهگی را شامل می شود، هدف اصلی فرزند پروری پاسخگویی به نیازهای فرزند است. در مرحله دوم که خود مختاری در برابر شرم و تردید نامیده شده و از ۱۸ ماهگی تا ۳ سالگی را در بر می گیرد، هدف اصلی کنترل رفتار فرزندان می باشد. برای کودکان ۳ تا ۵ سال که در مرحله ابتکار در برابر احساس گناه به سر می برند، هدف عمده فرزند پروری والدین باید پرورش خود مختاری کودک باشد. در مرحله چهارم که اریکسون آن را کارایی در برابر احساس حقارت می نامد و سنین ۵ تا ۱۱ سالگی را شامل می شود، هدف اصلی فرزند پروری، ترقی دادن و پیشرفت کودک است. در سنین نوجوانی و مرحله احساس هویت در برابر پراکندگی نقش، هدف اصلی والدین تشویق به استقلال و حمایت های عاطفی است. (به نقل از باقرپور، ۱۳۸۴).
نظریه ادلر: یکی از نظریه پردازان سبک های فرزند پروری آلفرد آدلر است. مواردی را به دیدگاه او[آدلر] افزوده و تقسیم بندی به شرح زیر ارائه داده است:
۱٫ سبک آزاد منش و امید بخش: والدین در این سبک منحصر به فرد بودن کودک را قبول دارند. احساس عمیق احترام و مساوات را به او عرضه می کنند. کودک را تشویق میکنند که خطای خود را تصحیح کرده و توانایی های خود را گسترش دهد، کودک را راهنمایی می کنند تا اهمیت همکاری را دریابد.
۲٫ سبک بسیار آسان گیر: والدین، هدایا و مزایا و امتیازات زیادی را بر سر کودک می ریزند ولی توجهی به نیازهای اصلی او ندارند. کودک در چنین محیطی کسل و بی تفاوت است و ابتکار و خود انگیختگی خود را از دست می دهد.
۳٫ سبک بسیار مطیع: والدین تسلیم آرزوها ، خواسته ها و امیال کودک می شوند. والدین نمی توانند به کودک نه بگویند. کودک در چنین محیطی براحتی حقوق دیگران را نادیده می گیرد و هیچ محدودیتی را نمی شناسد.
۴٫ سبک بسیار جدی: والدین دائما بر رفتارها و اعمال کودک نظارت دارند. دائما در حال دستور دادن هستند، بسیار سخت گیر بوده و تمایل دارند کودک را تعلیم دهند. در این حالت این احتمال وجود دارد که کودک منفعلانه از دستورات اطاعت کند و یا لجاجت ورزد و یا منفعلانه مقاومت کند که نشانه های آن تنبلی، خیالبافی کردن و فراموشکاری است که منجر به نافرمانی می شود.
۵٫ سبک کمال گرا: والدین هنجارهای بسیار بالایی دارند و تنها در صورتی کودک را قبول دارند که عملکردش مطابق استانداردهای آنها باشد. کودک بیش از حد تلاش کرده ولی نمی تواند هنجارها را برآورده کند، در نتیجه احساس بی ارزشی می کند.
۶٫ سبک بسیار مسئول: به دلایل مختلف از قبیل شرایط اقتصادی، فوت یا بیماری ممکن است یکی از والدین مسئولیتهای سنگین را برعهده کودک بگذارد. کودک ممکن است مسئولیتها را با دلخوری بپذیرد و از بازیهای راحت و طبیعی دوران کودکی محروم شود.
۷٫ سبک بی توجه: والدین اغلب مشغله فراوان دارند یا نیستند، هیچ کس محدودیتی قرار نمی دهد. والدین نمی توانند با کودک روابط صمیمی برقرار کنند.
۸٫ سبک طرد کننده : هرنوع پذیرش را طرد کرده و با کودک به عنوان یک فرد مزاحم رفتار می کنند. این رفتار می تواند از ازدواج اجباری یا داشتن کودک ناقص ناشی شود. کودک به خود به عنوان یک فرد تنها و ناتوان می نگرد و از احساس بی ارزشی رنج می برد.
۹٫ سبک تنبیهی: اغلب با اعمال فشار زیاد و کمال گرایی همراه است. تنبیه بدنی اغلب برای برقراری نظم به کار می رود و ممکن است والدین عصبانیت شخصی خود را بر سر کودک خالی کنند. کودک هم به فکر انتقام گیری است و ممکن است احساس گناه نماید.
۱۰٫ سبک خود بیمار انگارانه: جو خانه مضطرب و ترسناک است. کودک ممکن است به خاطر به خاطر مساله ای جزئی در خانه بماند و به مدرسه نرود. احساس محدودی که از طرف والدین خود دریافت می کند باعث می شود درباره علایم خود اغراق کند.
۱۱٫ سبک از نظر جنسی تحریک کننده: والدین ممکن است در حین حمام کردن کودک را نوازش کنند و یا اینکه کودک را با خود به رختخواب ببرند. با کودک همانند وسیله شهوانی کوچکی رفتار می شود و کودک زودتر از موعد با مسائل جنسی روبه رو می شود. کودک باید راز دار باشد و اغلب شاکی و پریشان است و احساس گناه می کند(لامبورن وهمکاران،۱۹۹۱؛به نقل از گلفزانی وهمکاران،۱۳۸۲).
تاثیرات شیوه های فرزند پروری والدین بر شخصیت ورفتار فرزندان:
سادات غنی آبادی(۱۳۷۷)با توجه به شیوه های گوناگون فرزند پروری معتقد است که:
۱-والدین آسان گیر کودکان نوجوانانی پرورش می دهند که:
الف: از رو به رو شدن با مشکلات پرهیز می کنند.
ب: کمتر به والدین خود اعتماد واطمینان دارند ودر نتیجه از ارزشهای آنان تبعیت نمی کنند.
ج: در برقراری ارتباط صمیمانه ودیر پا ناموفق هستند.
د:غیر مسوول هستند ودر پاسخ به انجام وظایف روزمره ی زندگی احساس مسئولیت نمی کنند
هـ : بی بند وبار هستند وبه تجربه های جنسی زودرس وبه مصرف مواد مخدر روی می آورند.
۲-والدین قدرت طلب نوجوانانی پرورش می دهند که:
الف: سرکش وطغیان گر هستند.
ب: سطوح بالایی از اضطراب وکمرویی را تجربه می کنند.
ج: احساس بی کفایتی وحقارت می کنند.
د: هیچ موافقت وسازشی با ارزشها وخواست های والدین خود ندارند
هـ : از گزینش هدف های منطقی وقابل دسترس عاجز هستند.
۳: والدین آزاد منش کودکان ونوجوانانی پرورش می دهند که:
الف: مایل به همانند سازی با والدین خود هستند.
ب: متکی به خود هستند وموقعیت های اقتدار آمیز ونافذ را به راحتی می پذیرد ودر تمام موقعیت ها به خوبی انجام وظیفه می کنند.
ج:در زمان بازگو کردن نظریات و تصمیم های خود وبه هنگام ظاهر شدن در جمع از سطح اطمینان بالایی برخورداراند.
د: حالت دفاعی ندارندوچنانچه رفتارهایشان مورد ارزشیابی وحتی انتقاد قرار گیرد حساسیت زیادی از خود نشان نمی دهند.
هـ : دارای احساس ارزش مثبت هستند که پایه واساس زندگی سالم روانی است(سادات غنی آبادی،۱۳۷۷).
۲-۷- ماهیت خود کنترلی
مفهوم خودکنترلی که در سال۱۹۷۴توسط اشنایدر[۵۹] گسترش یافت، به این معنی است که یک شخص در موقعیت خود چه قدر انعطاف پذیر یا چه قدر پایدار است(کاشال وکوانت[۶۰]، ۲۰۰۶). اشنایدر بیان کرد، مردم در یک بحث کلی به دو دسته تقسیم می شوند: افراد با خودکنترلی بالا[۶۱] و افراد با خودکنترلی یایین[۶۲] که هر کدام ویژگی هایی دارند(کجدال[۶۳]، ۲۰۰۳). برخی از افراد نسبت به موقعیت های اجتماعی حساس هستند و ظاهر خود را متناسب با موقعیت رایج تنظیم می کنند، این افراد را با خودکنترلی بالا می نامیم. در مقابل افرادی هستند با خودکنترلی پایین که تمایل دارند فکر و احساس خود را بیان نمایند، تا اینکه آن را متناسب با موقعیت سازماندهی کنند(اشنایدر، ۱۹۷۴).
یکی از مهمترین مهارت ها که مشخصه سلامت و بهزیستی روانی افراد است، برخورداری آنها از صفت خودکنترلی(خودنظارتی) است. افرادی که می توانند هدف های واقع گرایانه را اولویت بندی کنند و در زمان تصمیم گیری میان عواطف و عقل تعادل برقرار کنند، خود کنترل هستند(آقایار وشریفی درآمدی، ۱۳۸۵). بطوری که جانگ[۶۴](۱۹۳۳) و رنز[۶۵](۱۹۶۴) تاکید داشتند که آگاهی از کاستیهای خود و نیز پذیرش اشتباهات خویش، یکی از مشخصه های بسیار مهم داشتن شخصیتی کامل و تکامل یافته است. اریکسون[۶۶](۱۹۵۹) بیان داشت که یکی از عوامل یکپارچگی خود، رسیدن به آرامش در عین وجود پیروزیها و شکستها و ناامیدیهای گذشته است. چنین خودپذیری بالایی براساس خودسنجی واقع بینانه، آگاهی از اشتباهات و محدودیتهای خود، و عشق نسبت به خود و دیگران، بنا شده است.
هر شخص ممکن است گرفتار ناراحتی روانی شود خود به خود کافی نیست زیرا که بهداشت فقط منحصر به تشریح علل اختلالات رفتار نبوده بلکه هدف اصلی آن پیشگیری ا ز وقوع ناراحتی ها می باشد. پیشگیری عبارت است از به وجود آمدن عاملی که مکمل زندگی سالم و نرمال باشد و نیز درمان اختلالات جزیی رفتار به منظور جلوگیری از وقوع بیماریهای شدید روانی است. یکی از شرایط اصولی بهداشت روانی این است که شخص به خود احترام بگذارد و خود را دوست بدارد و همچنین از مهارتهای خودکنترلی بهرمند باشد(شاملو، ۱۳۷۶).
یکی از موضوعات مهم مورد توافق نظریه پردازان روانشناسی عملکرد مهم “خودکنترلی” در فرایند بهزیستی روانشناختی است. اگر چه امروزه، این نظریه پردازان در مورد کانونی بودن”خودکنترلی” و اهمیت آن در فرایند رشد شخصیت و بهزیستی روانشناختی توافق دارند، دیدگاه های مختلف روان شناسی تعاریف مختلفی از”خودکنترلی” ارائه می دهند. در زمان های مختلف توجه به خود دستخوش تغییراتی گشته است. اگر چه در بعضی از زمانها مطالعات روی “خود مورد غفلت قرار گرفته اند، در دهه های اخیر این مفهوم بار دیگر مورد توجه فراوان روان شناسان قرار گرفته است.
مفهوم خودکنترلی[۶۷]، به شکل های بسیاری در سراسر تاریخ بشر ظاهر شده است. تراژدی های یونان باستان، آکنده از پندارههای درماندگی بشر در برابر خدایان و یا سرنوشت بود. نمایشنامههای شکسپیر، هم نمایشگر سرنوشت محزون از پیش تعیین شده، و هم نمایانگر ارادهی آزاد است. فیلسوفان، با مفهوم هستهی کنترل تحت عنوان جبرگرائی در برابر ارادهی آزاد، دست به گریبان بودهاند. جامعه شناسان آن را به عنوان خودمختاری در برابر خود بیگانگی و یا ناتوانی نام بردهاند و روانشناسان از آن به عنوان رفتارگرائی در برابر ذهن گرایی نام برده اند. نیچه[۶۸] ، قدرت را مهمترین پدیده روان شناختی نامیده است و آدلر[۶۹] در نظام روانشناسی فردی خود بیان کرده است که مبارزه کردن برای کنترل شخص بر سرنوشت خود، مهمترین انگیزش است و هر شخص بدون احساس چنین کنترلی دچار عقدهی حقارت، خواهد بود و ممکن است درصدد جبران بیش از حد تلاشهای خود برای رسیدن به حس کنترل یا غلبه باشد. همهی اینها به عقیدهی ساموئل بال[۷۰] (۱۹۹۴)، مبین ریشههای تاریخی و نظری هستهی کنترل میباشد. با این وجود سازهی خود کنترلی را نخستین بار فارز[۷۱] (۱۹۵۷) و راتر[۷۲] (۱۹۶۶) به شیوهی علمی وارد واژگان روان شناختی کردند. این سازه، در مطالعات مربوط به انگیزش، به گونه فزایندهای اهمّیت نظری و علمی بدست آورده است. سازه خود کنترلی ریشه در نظریهی یادگیری اجتماعی دارد. در این نظریه، تقویت به عنوان تعیین کنندهی رفتار شناخته شده است و ادراک فرد در مورد منبع این تقویت عنصری اساسی در تعیین رفتار است. به عبارت دیگر، به عقیدهی راتر ادراک فرد از تقویت (پاداش یا تنبیه)، یک ویژگی دو ارزشی را به وجود میآورد. بدین معنی که در هر رفتاری این دو ارزش (دو قطب) نمیتواند با هم وجود داشته باشند. این متغییر دو قطبی خود کنترلی درونی در مقابل خود کنترلی بیرونی است(راتر، ۱۹۶۶ به نقل از محمد خیر، ۱۳۷۸). اشنایدر(۱۹۸۷) عنوان کرد”بالا یا پایین بودن خودکنترلی در افراد به تفاوت در نگرش، رفتار، ادراکات و باورها بستگی دارد(کومر و تامپسون[۷۳]، ۲۰۰۳).
خودکنترلی و خود تاب آوری از منابع درون فردی هستند که می توانند سطوح استرس و ناتوانی را در شرایط ناگوار تعدیل نمایند و اثرات منفی استرس را کم رنگ تر جلوه دهند(ویسی و همکاران، ۱۳۷۹). یکی از مهمترین مهارت ها که مشخصه سلامت و بهزیستی روانی افراد است، برخورداری آنها از صفت خودکنترلی(خودنظارتی) است. افرادی که می توانند هدف های واقع گرایانه را اولویت بندی کنند و در زمان تصمیم گیری میان عواطف و عقل تعادل برقرار کنند، خود کنترل هستند(آقایار وشریفی درآمدی، ۱۳۸۵). خودکنترلی بیانگر میزان مطابقت ویژگی های رفتاری خود با شرایط و موقعیت موجود است(کریتنر و کینیکی[۷۴]، ۲۰۰۷).
خودکنترلی نقش بسیار مهمی در رفتار دارد. به گونهای که حتی اگر فرد نگرشهای مثبت در مورد یک رفتار داشته باشد و انتظار تایید آن را نیز داشته باشد، در صورتی که احساس کند اجرای آن رفتار فراتر از توانایی و کنترل اوست، آن عمل را انجام نمیدهد. بر اساس این دیدگاه تفکیک دو نوع خود کارآمدی ضروری است. یکی به معنای عقاید و باورهای فرد درباره توانایی خود در به دست آوردن و استفاده از مواد است که به آن خودکارآمدی مصرف گویند. نوع دیگر، خودکارآمدی امتناع است که بیانگر باور فرد در مورد توانایی مقاومت در برابر فشار اجتماعی برای مصرف مواد است. بر همین اساس، اگر هم فرد قصد انجام رفتار نداشته باشد، ممکن است به دلیل فقدان مهارتهای امتناع از فشار همسالان و عوامل اجتماعی- محیطی، اقدام به انجام رفتار پرخطر نماید. مطالعات اخیر شواهدی دال بر تایید نقش مستقل خودکارآمدی امتناع را نشان دادهاند(پرتیاتز، فلای و میلر، ۱۹۹۵). همچنین، یافتههای پژوهشی حاکی از این است که بین خودکارآمدی و رفتارهای پرخطر در نوجوانان رابطه معناداری وجود دارد (دولان، روزماری، مارتین و روزنو، ۲۰۰۸؛ تات و همکاران، ۲۰۰۸؛ مک کلار، ایلگن، موس و موس، ۲۰۰۸).
خودکنترلی یعنی فرد کنترل رفتارها، احساسات و غرایز خود را با وجود برانگیختن برای عمل داشته باشد. یک کودک یا نوجوان با خودکنترلی، زمانی را صرف فکرکردن به انتخاب ها و نتایج احتمالی می کند و سپس بهترین انتخاب را می کند(فرایز و هوفمن[۷۵]، ۲۰۰۹).
خودکنترلی را مایر و سالووی[۷۶](۲۰۰۳)، تحت عنوان کاربرد صحیح هیجان ها معرفی می نمایند و اعتقاد دارند که قدرت تنظیم احساسات موجب افزایش ظرفیت شخصی برای تسکین دادن خود، درک کردن اضطراب ها، افسردگی ها یا بی حوصلگی های متداول می شود. افرادی که به لحاظ خودکنترلی ضعیف اند، دائماً با احساس ناامیدی، افسردگی، بی علاقگی به فعالیت دست به گریبان اند، در حالی که افراد با مهارت زیاد در این زمینه با سرعت بیشتر می توانند ناملایمات را پشت سر گذاشته و میزان مشخصی از احساسات را با تفکر همراه نموده و مسیر درست اندیشه را بپیمایند(صفری، ۱۳۸۷). خودکنترلی به معنی سرکوب کردن هیجانات و احساسات نیست. برعکس، خودکنترلی یعنی اینکه ما یک انتخاب برای چگونگی ابراز احساساتمان داریم و چیزی که مورد تاکید است، روش ابراز احساسات است به طوری که جریان تفکر را تسهیل کند(گلمن[۷۷]، ۱۹۹۵ ؛ به نقل از پارسا، ۱۳۸۰).
از جمله فواید کنترل و تنظیم هیجانات کنترل سطوح برانگیختگی برای به حداکثر رساندن عملکرد، پشتکار داشتن، به رغم دلسردی و وسوسه، جلوگیری از واکنش مخرب در مقابل تحریک و عملکرد صحیح به رغم فشارهای وارده می باشد. ناتوانی در تنظیم هیجان حاصل از مخالفت های اجتماعی و ترس از این گونه مخالفت ها گاهی آنقدر شدید است که بر تلاشهای فرد برای انجام عمل صحیح چیره می شود(شیپز، کاترین و میرن[۷۸]، ۲۰۰۹).
تحقیقات نشان داده است که خودکنترلی بین عناصر تشکیل دهنده رخدادهای رفتاری با درنگ های زمانی(به تعویق انداختن کار) پلی برقرار می کند. در صورتی که بین این رخدادها، پاسخ ها و پیامدها فاصله ای نباشد یا فاصله کمی باشد(یعنی بین رخدادهای محیطی و رفتاری که فرد انجام می دهد) احتیاجی به خودکنترلی نخواهد بود.
بنابراین، سازماندهی در عرض زمان، یکی از ویژگی های مهم تعریف خودکنترلی است. بیابانگرد(۱۳۸۴)، دریافت که کنترل رفتار خود یک تکنیک موثر برای کاهش زمان لازم جهت انجام تکلیف و افزایش زمان لازم برای رفتارهای تکلیف مدار است. بنابراین، خودکنترلی می تواند به افراد کمک کند تا زندگی بهتری داشته باشند.
نادی و سجادیان(۱۳۸۵)، در تحقیق خود بیان کرده اند که مفاهیم خود راهبری[۷۹] یا خودمدیریتی از نظر فلسفی به اگزیستانسیالیست ها[۸۰] و از نظر روانشناختی به انسانگرایان[۸۱] نسبت داده شده است(بیلر و اسنومن[۸۲]، ۱۹۹۰). در حوزه تعلیم و تربیت ریشه های خودراهبری را می توان در دیدگاه های تجربه گرایانه جان دیویی[۸۳] پیدا کرد(ویلیامز، ۲۰۰۴ ؛ به نقل از نادی و سجادیان، ۱۳۸۵). همچنین مفاهیم خودتنظیمی[۸۴] و خودکنترلی در نظریه های یادگیری شناختی اجتماعی بندورا[۸۵] و نظریه های خودتعیین گری[۸۶] دسی و ریان[۸۷]، زیمرمن[۸۸]، پینتریچ و شانک[۸۹] (۲۰۰۲)، از مبانی اصلی و پایه ای هستند.
از نظر پینتریچ و شانک(۲۰۰۲)، گرچه نظریه خودتعیین گری به عنوان نظریه ای در روانشناسی یادگیری و انگیزش به ارتباط بین خودمختاری و خودتنظیمی با پیشرفت و یادگیری می پردازد، اما در حوزه های دیگری مانند کار، سلامت، اخلاق و ارزشها و ارتباطات اجتماعی نیز به کار میرود. از اینرو، خودگردانی شامل مفهومی جامع و چندوجهی است که جنبه هایی چون خودگردانی در یادگیری، خودگردانی در سلامت فردی، خودگردانی در مدیریت فشارهای روانی، خودگردانی در ارتباطات، خودگردانی در اخلاق و ارزشها و … را شامل می شود. آنچه محققان در این مقاله به آن می پردازند، خودگردانی به مفهوم کلی آن می باشد که حوزه شناختی، هیجانی و رفتاری انسان را دربر می گیرد. مفهوم مورد نظر محققان، در نظریه ها و الگوهای مختلف به تعابیر متعددی مانند خودگردانی، خودمختاری، خودتنظیمی، مدیریت خود و خودکنترلی بیان شده است. تعاریف خودکنترلی با توجه به چهارچوب های نظری مختلف، با یکدیگر متفاوت می باشد، اما بیشتر آنان بر این نکته تاکید دارند که این فرایند، مستلزم فعال سازی و تقویت شناخت ها و رفتارهایی است که متوجه هدف مورد نظر است. ویژگی خودکنترلی یا خودگردان به کسی گفته می شود که اهداف مشخصی دارد و رفتارهای به خصوصی را برای دستیابی به مقاصد خود در پیش می گیرد. چنین فردی بر راهبردها و اعمال خود نظارت کرده و آنها را به منظور کسب موفقیت، اصلاح و تعدیل می کند(کدیور، ۱۳۸۸).
شانک و زیمرمن[۹۰](۱۹۹۸) معتقدند، خودگردانی فرایندی است که در آن فرد، به طور نظام مند، افکار، احساسات و رفتارهای خود را در رسیدن به اهداف مورد نظر هدایت می کند. همچنین در تعریف دیگری کرسینی[۹۱](۱۹۹۹)، خودکنترلی یا همان خودگردانی، یکی از توانمندی های انسان در داشتن کنترل بر افکار، احساسات و رفتار خود بیان می کند که انسان از طریق آن رفتار خود را مورد نظارت و ارزیابی قرار داده و با توجه به معیارهای فردی در مورد آن قضاوت می کند(به نقل از کدیور، ۱۳۸۸).
نظارت بر خود به توجه عمدی و خود خواسته به بعضی از جنبه های رفتار دلالت دارد و اغلب، با ثبت فراوانی رفتارو شدت آن همراه است. انسانها اگر از آنچه که انجام می دهند آگاه نباشند، نمی توانند رفتار خود را تنظیم کنند. دسی و ریان بیان می کنند که سه نیاز روانشناختی ذاتی در انسان وجود دارد که زیر بنای رفتار است. این نیازها شامل نیاز به ادراک شایستگی[۹۲]، خودکنترلی و تعلق و بستگی[۹۳] است(به نقل از کدیور، ۱۳۸۸).
موضوعات: بدون موضوع
[جمعه 1400-03-21] [ 03:27:00 ب.ظ ]